به نظر من برخورد با یک فرهنگ متضاد یک اتفاق فوق العاده ست. تعریفم از "متضاد" خیلی دقیق نیست. ولی به طور غیردقیق شاید به دو فرهنگی مربوط بشه که جای ارزش ها و ضدارزش ها با هم عوض شده ند. و خوب به صورت طبیعی الگوهای رفتاری در این دو فرهنگ تفاوت های اساسی با هم خواهند داشت.
برخورد فرهنگ ها دقیقن اتفاقیه که در مهاجرت می افته. و یک فرصت استثنایی برای بازبینی تمام "ارزش"هایی که حالا شاید "ضدارزش" هستند ایجاد می کنه.
خوش بختانه این اتفاق برای من هم افتاده! طوری که در ریشه ای ترین تفکرات و باورهام تجدید نظر کرده م. اما اوضاع به همین سادگی و خوشمزگی(!) هم نیست...
تغییر باورها ساده ترین قسمت ماجراست. اما عوض کردن رفتارهایی که با اون ها بزرگ شده یم واقعن کار سختیه (حداقل برای من). فقط تمام توهمات و خرافات و مزخرفاتی که به نام "ارزش" در تمام طول تحصیل به خوردمون داده ند رو به یاد بیارید... بعضی وقت ها حس می کنم که تغییر سبک زندگی م به قدری از من انرژِی می گیره که ترجیح میدم با این سبک مزخرف کنار بیام تا این قدر انرژی فکری روی مسائلی که به معنی کلمه "جزئیات زندگی" محسوب میشن هدر ندم.
نمی دونم... شاید لذت زندگی در همین "جزئیات" باشه. و من آدم لنگ در هوایی شده م که به جزئیات زندگیم دیگه باور ندارم. و دارم هر روز به این کمدی تلخ خودم به نام "زندگی" پوزخند می زنم...
وقتی مرجع عالی قدر شیعه که اتفاقن متمایل به سبز هم هست در سخن رانی به اصطلاح سیاسیش می گه: "کاری که دوشنبه شروع بشه نحسه چون روز فوت پیامبر اسلام هست" تکلیف من یکی رو با کل مفهوم عریض و طویل "مرجعیت" مشخص می کنه.
چشمانش به سان نگاهم روشن بود،
و خنده هایش لبخند تو را باز می گفت.
چه قدر طول می کشه که یک جریان سیاسی/اجتماعی از یاد مردم بره؟
در دهه ی شصت تعدادی از مردم آسیب دیدند. دوران خفقان خیلی شدیدی بود. بعضی ها کشته شدند یا از ایران خارج شدند و یا درنهایت بغض خودشون رو به آهستگی فرو دادند... ولی بالاخره اون دوره هم از یادها رفت. طوری که با ظهور دوره ی اصلاحات مردم به "جمهوری اسلامی" امیدوار شدند. و سال ها بعد نخست وزیر همون دوره ی خفقان دهه ی شصت رو قهرمان خودشون دونستند.
من تمام نفرت افرادی که به نوعی از دهه ی شصت آسیب دیده ند رو از شخصی که نماد سبزها شده درک می کنم. همین طور امیدواری بقیه به اصل "عوض شدن" انسان ها.
اما دارم به این فکر می کنم که طولانی شدن این دوره هم شاید خیلی چیزها رو از یادها ببره و "ما" بمونیم و بغض های فروخورده مون و نسلی که از قهرمان هاشون بیزاریم...
باریکه ای بود که هنوز در من جریان داشت.
مرد و تمام شد.
من باورم نمیشه که یک رابطه ی عاطفی در سطح ازدواج به خاطر بالاتر رفتن سطح علمی زن از مرد از هم بپاشه. باورم نمیشه چون این حس کثیف "حسادت" رو در درونم ندارم. درسته که این اتفاق رو دارم برای چندمین بار در دوستان نزدیکم می بینم ولی هنوز هم این حس رو یک حس کثیف٬ بی منطق و غیرضروری می دونم که باید برای همیشه در وجودمون ریشه کن کنیم.
زیرنویس:
البته شاید خیلی هم زور زدن لازم نداشته باشه. در جامعه ای که mating (هنوز به رسم انسان های غارنشین) یک رابطه مردسالارانه هست٬ تمام وجود مرد معطوف به این میشه که موقعیتی بالاتر از زن داشته باشه. اما وقتی زن ها دارند به این نتیجه می رسند که موقعیت های اجتماعی هم تراز با مردها رو کسب کنند و سعی دارند خودشون رو با همه ی مشکلات اجتماعی ناشی از عدم تطابق با غریزه ی مردسالارانه وفق بدند٬ مردها هم یاد خواهند گرفت که لزومی نداره این همه انرژی صرف کنند برای اثبات بالاتر بودن از زنی که باهاش (مثلن!) رابطه ی عاطفی دارند.
این استاد عزیز ما هم پاک ما رو گذاشته سر کار!
برای ادامه ی پروژه م اول باید یه مساله رو حل کنم. یه کم صورتش پیچیده ست. باید دست به دامان تقریب شد. دو تا روش نسبتن متفاوت و مستقل به نظر استاد رسیده که قراره ته و تو شو من دربیارم. حالا من هم n ساعت تمام میشینم و یکی از این روش ها رو دنبال می کنم و فرداش به سمع و نظر استاد می رسونم. استاد عزیز ما هم یک نگاه موشکافانه(!) به حل این جانب می ندازه و میگه که بهتره اول اون یکی روش رو امتحان کنم.
روز بعد دوباره همین ماجراست!
سه چهار ماهی بود که با امین حرف نزده بودم! دلیلش این بود که هر وقت من زنگ می زدم یا مادرم زنگ می زد امین خونه نبود. یا خواب بود. یا به هر حال دم دست نبود!
مادرم جسته گریخته می گفت که امین داره حسابی قد می کشه و رشد جهشی ش هم شروع شده! از عکس هایی هم که مریم برام می فرستاد معلوم بود. ولی واقعن حسی که از امین داشتم همون پسر کوچولوی دوست داشتنی و باهوش بود که مدام ورجه وورجه می کنه! اما...
چند روز پیش که زنگ زدم خودش گوشی رو برداشت! صداش یه کوچولو عوض شده بود. اما چیزی که باعث حیرت من شد این نبود. "لحن" صحبت کردن امین به طرز عجیبی عوض شده! خیلی موقر و با "اعتماد به نفس" فوق العاده بالا!
زیرنویس:
امین برادر کوچک منه!
من هنوز هم درجه ی بالای احترام به دموکراسی در دانش گاه کلمبیا رو به یاد دارم. کاش در دانش گاه های ما هم هر فردی که برای سخن رانی میاد، صرف نظر از درجه ی باشعوری یا بی شعوری سخن ران، تا آخر سخن رانی بنشینیم، برای حرف های خوب دست بزنیم و برای حرف های بی ربط و بی منطق هم هو بکشیم. حتی اگر لازم باشه که تا آخر فقط هو بکشیم!
موسیقی به صورت ذاتی قابلیت شدید نوستالژیک شدن داره. حداقل برای من این طور بوده! به طور کلی من یک آلبوم خوب رو به صورت مداوم و زیاد گوش میدم تا عمقش رو درک کنم. طی این کار مسلمن در حال انجام کارهای روزانه هم هستم و به صورت ناخودآگاه تمام حس ها روزانه م با این آهنگ ها تلفیق میشن!
گوش دادن دوباره ی بعضی موسیقی ها تقریبن برام غیرممکنه! چون بدون استثنا برام خاطره ها و احساسات تلخ رو یادآوری می کنه که خوب زیاد خوشایند نیست. جدیدن یاد گرفته م که وقتی خیلی شادم به آهنگ های با حس بد گوش بدم تا حس بد اون ها تبدیل به نوستالژی شادی بشن. این کار برای من خیلی موثر بوده!
یا یکی دیگه از روش های شاد کردن خودم(!) اینه که وقتی افسرده هستم به آهنگ های با نوستالژی فوق العاده شاد گوش میدم که واقعن در بهتر شدن حالم خیلی مفید هستند. البته سعی می کنم تنها کمی به این آهنگ ها گوش بدم. چون همیشه این خطر هست که این آهنگ ها به حس افسردگی آلوده بشن و کارایی خودشون رو کاملن از دست بدن!
این هم آهنگ امشب.
زیرنویس:
1- ترجمه ی آزاد قسمتی از این Mugam.
If I cannot love you openly,
Then let me love you in secret.
With my Saz, with my Saz,
My dear beloved, I encircle you with love ...