خواب میدیدم که گم شده. یعنی من برگشته بودم خونه و اون رفته بود و دیگه برنگشته بود. مامان رو هم زیاد میدیدم. میخواست آروم باشه که مثلن من ناراحت نشم بعد این همه مدت برگشتهم... بعد یهو اومد. یادمه که تو خواب منتظر همون ده سالگیهاش بودم. ده سالگیای که انگار برای همیشه یه جایی در اعماق وجودم تهنشین شده... ولی وقتی اومد قد کشیده بود. طوری که باید سرم رو بالا میکردم و میدیدمش!... همهجا یه دفعه رنگی شد. بغلش کردم و آروم شدم. هنوز عطر تنش تو سرم پیچیده! بوی پنج سالگیهاش رو میداد...
زنگ زدم و یک ساعتی باهاش حرف زدم.
علم هم مثل خیلی چیزهای مدرن دیگه در بستر لیبرالیسم متولد شده. تلاش برای جاانداختن علم و متعلقات اخلاقیش در جامعهای که افراد تفکرات و رفتار سنتی دارند، درست مثل یک وصلهی ناجوره که به شدت تو ذوق میزنه.
من با بده بستانهای اخلاقی در ایران (با اینکه مطابق سلیقهی شخصیم هم نیست) مشکلی ندارم. در سیستم اخلاقی ما ایرانیها "خوبی" معامله میشه. و همیشه کسی در هیات پدر یا مادر یا معلم هست که از ما در قبال این الطاف کرده و ناکرده انتظار متقابل داشته باشه. به طور مشخص این رویه در غرب رواج نداره. ملت خوبی میکنند چون در نهایت با این کار احساس درونی خوبی پیدا میکنند. به عبارتی از دید ایرانی ما "از جیبشون رفته!"
اخلاقیات علمی، به معنای غربی، تعاریف مشخصی از بده بستان داره. یک رابطهی خارج از این چارچوب مشخص هیچ حقی رو برای کسی ایجاد نمیکنه. ولی ظاهرن در ایران هنوز رفتارهای سنتی در روابط دانشگاهی رایج هست. درست همون رابطهی شاگردمکتبها با ملاها و ملاباجیها. یک زمانی بود که به جامعهی علمی ایران امیدوار بودم. ولی راستش دیگه نه... مردم با رفتارهای تاریخیشون وارد دانشگاه میشن. رفتار و باور هیچ جامعهای هم یک شبه عوض نشده...
داشتم فکر میکردم که این حضرات پرشین زاده چرا نمیرن مثلن نوشتار پهلوی یا اوستایی یاد بگیرن که بیش از این زیر یوغ عرب نمونن؟! خوب البته حرف زدن از یادگرفتن خیلی سادهتره!
ترم گذشته یک درس داشتم که جزو علوم انسانی طبقه میشه و طبیعتن سر کلاس "بحث" زیاد میکردیم. بیشتر بحثها روی فیلمهایی بود که باید میدیدیم و تحلیل ما از اونها. راستش متوجه شدم که دیدم نسبت به مسایل بحرانی در فیلمها تفاوت عمیقی با بقیهی بچهها داشت. اولها فکر میکردم به خاطر اینه که در یک رشتهی علمی تحصیل کردهم. ولی بعدها متقاعد شدم که اشکال(؟) شاید بیشتر مربوط به کشوری باشه که در اون رشد کردهم.
به نظرم ما خاورمیانهایها کلن آدمهای "شدید"ی هستیم. احساساتمون در مورد مسايل تندتر و و به خصوص "قاطع"تر از غربیها هست. دلیلش رو زیاد نمیفهمم (البته اگر یه همچین چیزی خارج از ذهنیت من وجود داشته باشه). ولی دوست دارم در این مورد بیشتر فکر کنم. من از شدت خوشم نمیاد. ولی احساس میکنم انگار یک تکه از همون چیزی که یک عده رو وادار کرده حکم قتل فلانی رو صادر کنند در لابهلای وجودم تهنشینشده باشه. البته اینجا که قطعن(!) نه، ولی شاید جاهای دیگه بروز کنه...
رحمتلیخ حاجیمامانایمین قویماخلاری چوخ دادلی اولاردی! البته تبریزده قویماغی تازا زائیلارا پیشیرردیلر(!) آما چون من چوخ سویردیم، هر دفعه کی ائوینه گئدردیم منه گوره پیشیرردی! ...
دوزتماغی چوخ چتین دئیر. بیرآز اونی قابلامادا قوئورون. قاشیقینان دا تزتز قاتین کی یانماسین. رنگی کی چویوردی، بیرآز کرهاینن ساریکوک توکون کی اولارینان دا بیرآز قوئورولسون. آخیرده ده شیره توکون قویون قینسین. قینینهجاندا قاتین کی اون آچیلسین. شیرهنی هم شکرنین جورلیه بولرسیز هم ده بالینان. من اوزوم بالی چوختر سویرم!
بونآپتیت!
این شبها خیلی هم بیکار نیستم! دراز میکشم و خیالبافی میکنم. رشتهی خیال گره میخوره به هزار تا شهر. یکی رو دنبال میکنم. توش زندگی میکنم. میخندم. گریه میکنم. کار میکنم. بچهدار میشم. عصبانی میشم. زندگی میکنم...
هر شب مسافر یک شهرم از چهارگوشهی دنیا. رنگ آبی آسمونها رو که خیلی وقته دیدهم. تا باشه که زیر سقف کدوم یکیشون "خونهم" رو بسازم!
اصلن باید یه قانون بذارن که خودنمایی در تز دکترا، به هر شکل، علیالخصوص گذاشتن نقلقول از یک فیلسوف یا شاعر در ابتدای تمامی بخشها و زیربخشها، اکیدن ممنوع میباشد.
فرض کنید طرف داره در مورد تغییر فاز کوفت به زهرمار (ببخشید!) توضیح میده، بعد اون بالا یه چیزی نوشته تو مایههای: بودن یا نبودن، مساله این است.
دیگه اینقدر خزشو در نیارین تو رو خدا!
Love is like taking a dump Butters! Sometimes it works itself out, but sometimes... you gotta give it a nice hard slimy push.
Eric Cartman
سوسک بشه هر کی که بخواد اینها رو شبانه جمع کنه!
این ترم استاد راهنمای یک دانشجوی آندرگرد بودم. بله یک استاد راهنمای کامل! پروژه رو خودم تعریف کردم، دانشجو رو خودم انتخاب کردم و قدم به قدم باهاش کار کردم. همین دیروز هم دانشجوی عزیز ما(!) خلاصهی کارش رو تو سمینار اختتامیهی اینجا ارائه داد. کارش واقعن عالی بود و حتی یه کم مرزهای علم رو جابجا کرد. حالا گیریم به اندازهی یک اپسیلون!
برای من تجربهی فوقالعاده ارزشمندی بود. البته من کلن مشکلی در زمینهی اعتمادبهنفس ندارم! ولی این کار یه جورایی من رو مطمئن کرد که توانایی یک استاد خوب بودن رو دارم. "استاد" بودن به اظهار فضل و گیج کردن دانشجو یا احیانن بیگاری کشیدن ازش نیست. خیلی ظرافت داره و توانایی و انرژی مخصوص خودش رو میطلبه. طرز برخورد با دانشجو و علاقهمند نگهداشتنش مهمترین چیزیه که یک استاد باید بدونه. بقیهی کار رو خود دانشجو انجام میده!
یه مدتی میشه که دارم به صورت جدی آشپزی میکنم! جدی به این معنی که هدفم از درست کردن غذا صرفن داشتن چیزی برای خوردن نیست. بلکه بیشتر دارم از خود پروسهی درست کردن غذا لذت میبرم. غذا رو کم درست میکنم و به دفعات زیاد. تقریبن هر روز!
دستورالعملهای جدید رو امتحان میکنم. یکی از تفریحات سالم اخیرم این شده که مواد اولیهای که برام آشنا نیستند رو بخرم، بعد بگردم و ببینم که چه چیزی میشه باهاش درست و اصلن مال کجای دنیاست!
شدیدن توصیه هم میشود!
عاشقیت هم آداب داره! این نیست که هر کاری یا حرفی که به نظر درست و "صادقانه" میاد برید صاف بذارید دامن معشوق، یا همین جور برید به طرف بگید آیلاویو و انتظار معجزه هم داشته باشید. نه! اینطوری به هیچ جایی نمیرسید. حال طرف رو به هم میزنید و خودتون رو هم مسخرهی عالم و آدم میکنید.
عاشقیت زمان و مکان میطلبه. صبر و حوصله و کمی هم تجربه. مهمتر از همه هوش! بلد بودن میخواد. در یک کلام: عاشقیت آداب داره!